سلیقه من در موسیقی را می توان به آش رشته تشبیه کرد! چون به همه چی گوش می دهم و با همه جورش حال می کنم!
نکته ی نوستالژیک در مورد موسیقی یادآوری خاطرات متصل شده به آن است هر بار که به آهنگی گوش میدهیم! این روزها با معین در حال مرور خاطرات خوشی از حول و حوش کودکی و نوجوانی هستم. هر چقدر که دور می شوم از آن روزها بیشتر به اساطیری بودنشان پی می برم. حسرت قشنگیست! حکماً و تحقیقاً صدای گرمی دارد این بشر!
الان که دارم این را می نویسم در حال گوشیدن به NickelBack هستم و آهنگ Photograph که ایضاً محتوای نوستالژیکی دارد!
تا بعد...
بعضی ها هستند که حقیقت را مثل یک تکه استیک آماده طبخ جلویت می گذارند تا هضم کنی! صداقت و روراستی اینگونه افراد معمولاً کمی تلخ ولی فرصت مناسبی است برای خود را در آیینه دیدن. با دوستی جلسات نوشیدن قهوه (حالا نگید داره باکلاس بازی در میاره! اینجا چای نیست!!) و بحث های بنیادین دارم. چکیده ای از این جلسات را به سمع و نظر شما می رسانم!
- حیرانی من به علت تضاد های موجود در سیستم ارزشی من می باشد. این تضادها حاصل باورهای از پیش جا افتاده سیستم ارزشی دوران طفولیت (تا ۱۸ سالگی را طفولیت می نامم!)-به علاوه ی باور های شکل گرفته از طریق دریافت هایی که از جهان اطرافم داشته ام- می باشد! در چرخ گوشتی اینها را ریخته ام و مخلوط حاصل جمع اضداد گشته! ضمناً به ماندن در مرحله ی گذار عادت کرده ام و دنبال این نیستم که تکلیفم را روشن کنم!
- راه خروج این جوری که من فهمیدم اینست یک بولدوزر در این خانه ی کلنگی بیندازم و از نو یک برج ببرم بالا! مبتنی بر فنداسیونی تا حد امکان "non-conflicting". ضمناً از مطلق تراشی دوری کنم و البته قبل از همه ی این کارها برای خودم اولویت ها را مشخص کنم (اینکه دنبال چه هستم).
-نظر شخصی من در مورد کل این قضایا این که مسیری که من در حال طی کردن هستم مسیر خاصی حاصل از یک ذهنیت دائماً در حال تغییر است و این ذهنیت پر از سوال با وارد شدن به یک فرهنگ جدید فقط سوال هایش بیشتر شده و آینده برایش مبهم تر! ولی اینها به فال نیک می گیرم و این مسیر را طی خواهم کرد چون مسیر من است! (خدا به خیر کنه با این فرایند استحاله (mutation) من!)
تا بعد...
پ.ن. بعضی رفتارها غیر قابل هضمند! ترشی دارید با این غذای پرچرب بخورم؟!
هو
برادر Diego El Ciaga در ترانه ی Luna de Plata خوانده
شده به مادرید به نغز ؟ض؟ همی گوید:
Luna de
Plata Luna de Plata Handa lune de plata guterro
Gusta
megantarekho, Gusta Amigo
Konsheto
universitate, gusta Aminguego
Luna de
Plata Luna de Plata Dellamare bitommo gessi gu milombune
Lay la lay
la lela lala ley ley
Lay la lay
la lela lala ley ley
Hole ….
معنا:
هیچ قرنی این چنین بی شرم نیست ------------------------------------
در نگاهش ذره ای آزرم نیست
حامدی چونان خفن از پی فتاد
------------------------------------ چون که یارش خالقی در بزم نیست
آخرش بانگی بر آمد کی رفیق
------------------------------ غم ز دل بگسل کاین ز بی شرمیش نیست
گر شود بسته به رویت یک دری یا
حامدا --------------------------- این
نشان از پستی عالم که نیست
آمدیم بالاخره.
چند صباحی صعب و همراه جزع و فزع
همی داشتیم.
چه ها که بر سرحضرت ما نیامد و نیاوردند
بدخواهان . فجره ی عفاریت ز شجره ی طواغیت طالع شده، کمر بسته بودند که ما بمانیم
اینجا و حوضمان. یا قیربود یا قیف. اجتماع هردو فی زمان واحد، اجتماع نقیضین وا می
نمود.
پس از Optimization و حلول امداد غیبی ز حضرتش و مناظرت احوال مترتبه تصمیم بر آن شد
که رهسپاربلاد بچه زرنگ های ساکسون یا
همان آرسن لوپن های بریتانیایی بشویم. خدایگان از ما بپذیراد!!!
در همین ابتدا به این نکته اشاره می کنم که روزها اینجا به شدت هر چه تمامتر کشیده شده! و ساعت ۱۰:۳۰ (که قرار بود شب باشد!) غروب میشه.
با دوستان می رویم به متن شهر. جامعه و محیط جدیدی را تجربه می کنم. دست و پا می زنم برای درک و ایجاد تعلق به آن. چیزهای جدید سریع کهنه می شوند و جزئی از زندگی و البته تکرار با فرکانس پایین می تواند طعم خوشایندی داشته باشد. رفت و برگشت می کنم بین تعلقات قدیمی و تعلقات ایجاد نشده ی جدید. به آینده فکر می کنم. خلاصه مثل همیشه آشوبی برقرار است در این حاشیه ی تبدیل شده به متن و متن تبدیل شده به حاشیه!
همدیگر را می بینیم و کوچکترین نگاه های هم را تعبیر می کنیم به هزار و یک چیز هیجان انگیز و خنده دار. ادویه و رنگی به زندگی روزمره خود می پاشم. بیماری های خود را کشف می کنم و به خاطر روبرو شدن با حقیقت احساس زنده بودن دارم. شُکْر!
تا بعد
کلماتی چون تحجر یا جمود نشان دهنده ی عدم حرکت یا انعطاف ناپذیری هستند و معمولاً در مورد طرز تفکر به کار می روند. معمولاً نمود این قضیه در نحوه ی شرکت کردن ما در مباحثات مختلف است. با گارد بسته وارد می شویم و قصد توجه به طرف مقابل نداریم و منتظریم جمله اش تمام شود تا بتوانیم عقاید خود را به خوردش بدهیم (در مواردی مغلطه)! در واقع این عمل خودزنی است و منجر به محروم شدن خودمان از تجارب و عقاید دیگران می باشد.
خشکاندن ریشه ی تحجر در وجود خود کار آسانی نیست چرا که طی زمان پایدار شده است پس باید طی مدت زمانی عادتهای جدیدی نهادینه شود. نکته ی مهم دیگر یافتن عادتهای مناسب برای جایگزینیست. از کدامین سیستم ارزشی باید تبعیت کرد؟
تا بعد...
پ.ن. تدریجی بودن فرایند را بیشتر می پسندم اما به شرط برنامه ریزی داشتن!
این روزها هوای ادمونتون رویایی است! بعضی وقت ها فکر می کنم این همان شهر سوت و کور و سرد حتی همین یک ماه پیش است؟ دوچرخه سواری به شدت فاز می دهد! طبیعت زیباست. باید استفاده کرد چون تا چند ماه بعد مجبوریم دوباره به درون لانه هایمان بخزیم!
دیروز با دوستان با دوچرخه به رستوران new asian village رفتیم. حدود ۶۰ خیابان با منطقه ی دانشگاه فاصله داشت ولی به رفتنش می ارزید! این رستوران بوفه ی غذاهای هندی است و ۱۶ دلار برای هر نفر باید از جیب مبارک خرج کرد! البته خرج نوشیدنی جداست که البته ما آخرش فهمیدیم و بنده ۱۰ دلار برای دو لیوان دوغ هندی! از کف دادم! انواع غذای متنوع و البته تند موجود بود به علاوه انواع شیرینی(شبیه زولبیا-بامیه خودمان!) و نان هندی (نان-چاپاتی-پراتا و قس علی هذا!) و میوه! ما هم خود را با تقریب خوبی تا آستانه ی خفگی بردیم و از شرمندگی این شکم درآمدیم! حالا تصور کنید برگشت این مسیر را با دوچرخه...امتحان کنید می ارزد!
تا بعد
پ.ن. هوا تابستانی است. حال و هوای من نیز هم!
۱-این روزها در سر چندراهی قرار گرفته ام. انتخاب و پیگیری هر کدام منجر به آینده ای طبعاً متفاوت خواهد شد. بعضی از این راه ها نیازهایی را پاسخ می دهند و ابعادی را گسترش خواهند داد که تا به حال در زندگی کمتر به انها توجه کرده ام و بعضی از سر ناچاری و تسلیم و بعضی ادامه ی راه قبلی! بارها تصمیم راسخی برای دنبال کردن هر کدام از این مسیرها گرفته ام که اتفاقات بعد از آن منجر به تغییر نظرم شده! به هر حال ارزیابی دائم مؤلفه ی مهمی در زندگیست ولی...
به هر صورت قطعاً نباید از سر ناچاری عمل کرد. موقعی که شکست را بپذیری واقعاً شکست خورده ای. ضمناً همیشه در زندگی باید compromise یا به قول مهندس ها trade-off کرد:give and take.
۲- اکثر مواقع در جهت مسیر آب حرکت نکرده ام. از این موضوع خوشحالم.
۳- خانه عوض کرده ام-office عوض خواهم کرد-درس خواندن تمام شده-research شروع شده-موج سواری در دنیای من زیباست!
۴-فعلاً این وبلاگ (تارنوشت! به قول دوست گرامی) در digest mode میباشد! اینجوری حال می کنم!
۵- بعضی از دوستان را خواهم دید سال بعد! جالب خواهد بود!
تا بعد
-آفیس بنده قهوه خانه ی دانشکده است! علت اینجاست که در واقع اینجا آفیس نبوده و آزمایشگاه بوده و من هم نزدیک سینک مینشینم! و بساط قهوه جوش و ماکرویو به راهه! خوبیش اینه که شاهراه طبقه ۶ شدیم! تشریف بیاورید دم در بده!
-علی عزیز رفت به یک سفر تحقیقاتی! سفر به خیر! آدمها خیلی زود به هم عادت میکنند. خصوصاً در این غربت که رفیق شفیق کمیاب است (البته کمیاب بودن ربطی به غربت بودنش ندارد) به هر صورت: یاران را چه شد؟! چه وقت کم و چه زیاد افراد تاثیر گذار تاثیر خود را می گذارند.
-عالم خواب عجیب است نه؟!
-قصد دارم ساده حرف زدن را الگوی خودم کنم. میخواهم اگر منظوری دارم بی حاشیه و رنگ و لعاب بیان کنم. مگر اینکه بخواهم کسی را بپیچونم یا اظهار فضل کنم!!
-تجربه را باید تجربه کرد.
- بقیه داستانها الان در ذهنم نیست اما در پستوی مغز هستند شاید یک روزی رخ نمودند!
-سرعت تغییرات بالاست. به کجا خواهیم رفت؟ خدا داند!
تا بعد...